![]() |
![]() |
|
| "ترنس پرنسی" |
|
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 8:3 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
آدم تو این زمونه پررو باشه اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن اونم همون روی پررو شونه! اما اکثر آدمای دورو پشت همون نقاب یه روئیشون یه دهلیز ِ هزارتو دارن! آدم تو این زمونه پررو باشه، اما باز آدم باشه!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 مهر1388ساعت 3:23 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
دلبرا ! تو راه را سرگردان کرده ای در پی ات و من دل را آواره کرده ام به بی نشان راه و به آرزوی نگاهت دلم را به دل بگیر تا به روشنای وجودت گذر کنیم از این خرابه ظلمت از این شب تاریک و از هجوم سایه وحشت؛ به سوی صبح صادق فردا دلم ز تاب تهی شد ! ادعای عاشقی ام نیست... نه ! ادعای عاشقی ام نیست که همان مجنون به مرز رسیده رسوایم! «خودم» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 8:0 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
روزها، روزهای تولد احساس روزهای تولد: شیرین،آشنا،همیشگی،تکراری،بی تفاوت... امروز، روز تولد احساس روز تولد احساس روز تولد من: متفاوت، جذاب، پر بار، به یاد ماندنی...
پ.ن: این روزها بسختی دوباره بدنیا می آیم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 0:1 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
وقت رفتن پشت سرت آب ریختم تا زود برگردی سنگ مینداختم چیکار میکردی؟!
پ.ن: حالا هی خرافه پرستی و رواج بدین!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 خرداد1388ساعت 12:37 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
دفترم لب به لب قلمم خشکیده حرفهایم بزور یک جمله می شوند...!
پ.ن: نکش وقتی کش نمیاد! چرا فکر میکنی باید زور بزنی تا زندگی تو پیش ببری؟! گاهی بسرعت جلو میری و گاهی دست از گذشته بر نمیداری! گاهی خر مغزتو گاز می گیره! و به همه چی فرمان ایست میدی! حتی زندگی! غافل از اینکه کنترل پخش زندگی ما یک کلید دیگه هم داره!
Pause
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 12:19 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
تازه ای نیست. گرچه هر حادثه ای با من از تازه تر از تازه تری می گوید! لیک این تازه تر از تازه برایم ، چون خیالی در خواب آشنا و ملموس ، من به آن مانوسم... تازه ای نیست... سردی احساسم کمتر از سرما نیست! چه درونم آشوب چه نگاهم آرام، حرف در حنجره ام ماسیده است! تازه ای نیست... دیگر این تازه چونان اندوهی ژنده و تکراریست! تازه ای نیست...
::.خودم.::
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 9:47 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 فروردین1388ساعت 0:38 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
چند ساعت بیشتر به تحویل سال ۸۸ و پایان سال ۸۷ نمونده. سالی که گذشت برا هممون سالی پر از حادثه بود. تلخ و شیرین! زشت و زیبا..حزن انگیز و دوست داشتنی.برا منم سالی پر از اتفاق بود...گفتنش سخته، اما همیشه به یاد میارمشون! البته این آخریا برا من یه نمه داره سخت و دردناک میگذره! اما مهم اینه که داره میگذره،میگذره و میگذره... امسال من با دوستان زیادی آشنا شدم و اینم اتفاق جالبی بود که برام پیش اومد! امیدوارم سال جدید سال خوب و خوشی برا همگیتون باشه و به آرزوهاتون برسین. براتون سلامتی آرزو میکنم..یاد منم باشین.التماس دعا
«به یاد تمام کسانی که لحظه تحویل سال رو بدون اونها میگذرونیم»
سلام ای غروب غریبانه دل
«اهورا ایمان»
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:32 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
بسه دیگه سر گیجه گرفتم! من آدمم،نه میدون! چقدر منو دور میزنی؟!!
پ.ن: این روزها بعد عاشقی،همه تریپ دور زدن برداشتن! گاهی وسواسی میشم،هی دلم میخواد خودمو نیگا کنم تو آینه! نکنه اینا که رو سرم بلند شده،گوشه جای مو!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 1:9 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
پرواز دیگه خاطره ست مُرده تر از پرنده... پرنده، زمین گیر شدی روحتو بسپار به آسمون خونه منتظرته ...
::.خودم.::
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 10:58 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
نه آب مي خواد نه دونه نه غصــــــــــه و بهـــــونــه شبـــا دلش مي گيـــره از اين غــــم آشيـــونـــــه مگـه گنــاهش چي بود تـــو بـــــازي زمـــــونــــــه بـشـــه اسيــر دســــتِ يـــا عـاشـــق و ديـــونـــه صبح تا غروب اين دلش تو سيــنـه نيــمـه جونــه آرزوي آســــــــــــــمـون تـــو تـاپ تاپـــش روونــــه آي آدمــــــاي تنــــــــها قـنـــــــاري بـي زبــــونـــه دل به دل هــم بديـــن شايد شدين هـم خـونـه ::.خودم.::
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 0:2 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
اين بار بشنويد...
چاره کار نيست! نمي دانم نپرس!
::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 2:18 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
It's so hard when you can't talk at the time which .you are fopfull with the words there's no way to express there's no one to protest there's no thought to understand ...there's no heart to sympathy ?who am i talking to ?what am i complaining for who knows better than me about owening a God whom eternal presence after all despairs and unsuccesses .worth all lack and inconveniences
::.myself.:: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 1:45 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
گریه کردم... برای از دست دادن یک دلبستگی دلبستگی من پاک بود و عمیق... مثل دلبستن دخترکی به عروسک رویاهایش پشت یک دیوار شیشه ای... خیال میکردم عروسک من همیشه و همیشه پشت همان دیوار شیشه ای منتظرم میماند! من دلخوشی بعضی روزهایم را از دست دادم... آقای مغازه دار حکایت آن دو را می دانست... او می دانست، اما شکست تا دیگر نه دلی برای پشت شیشه ای بتپد، و نه شیشه ای تکیه گاه دستان مشتاق و شاهد نگاه های حسرت بار رهگذری باشد...
::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 دی1387ساعت 2:17 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
امشب قلمم را وقف تو می کنم ای پاک ترین، بی گناه، لب تشنه خموش چه بگویم؛ چگونه بگویم... که در نگاه عمیق باشد و در کلام تمام... اشکهای روانم و این بغضهای فرو خورده بران! دخیل دستان کوچک و معصومیت بی انتهایت... سلام بر تو ای آشنای دردهای کهنه و زخمهای عمیق سلام بر تو ای شیرخوار کوچک
::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 دی1387ساعت 0:27 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
می دونی چی شد؟
می دونی دیگه! پس دیگه چرا بگم؟ مثه همیشه بعدش دلم گرفت...چرا با خودم اینکارو می کنم؟ بعدشم هی غر می زنم، حرص می خورم، دلم می شکنه...! دلم می خواد خودم و بزنم..جیغ بزنم... خجالت می کشم ازت، از اون نگات...که هنوزم آروم و صبوره! من میگم: ببخشین! تو، فقط لبخند می زنی و برق نگات بهم چشمک می زنه! اگه هنوزم قراره بمونم، بیا لااقل این دلمو بگیر، یه کوه خاکم بریز روش! به خودت راضیم نباشه! خیری ندیدم ازش...یا می شکنه، یا اشک و آهمو در میاره! همه هم خوب شناختنش! آخه طفلی خیلی ساده س! بیا قربونت برم...نخواستم! فاتحشم پیشاپیش خوندم...نه خودشو می خوام ..نه آدرسشو.. ولی؛ دوست دارم! با همه وجودم! دل ندارم براتو اما،کلم داغه!!! بدجوری عاشقتم!
::.سیما.:: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 12:46 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
روزها می آیند
و شب ها می روند... و تو چه ساده و بی رحم می گذری! برای تو این روزها این روزها این روزها این روزها این روزها چقدر تا من فاصله داری؟ نمی دانم تو را چه بنامم؟ اما هرچه که هستی ::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 7:0 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
دلم نمی خواهد به تو
جور دیگری فکر کنم! دلم می خواهد اگر از تو می شنوم همان درد مره گیهای همیشگی باشد...! نه زخمهای تازه و نه غصه های به روز شده! بین من و تو ِ جدیدت فاصله ها تکرار می شوند... من نمی دانم گفتنی چیست تا بگویم... من نمی دانم مرهم کدام است... من هنوز درد را کهنه نکرده ام... . . . کاش می شد مثل فرهاد دیگر "فقط"ننویسم! کاش می شد حرف بزنم کاش می شد زورم را به این بغض لعنتی برسانم کاش کاش... نمی دانم دیگر کاش چه؟ درد دستهایم بی طاقتم کرده... دیگر برای چه بنویسم ... آآآآآآآآآآآآآآآآخ لعنت به من!
::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 2:22 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
امشب...
دلم هوایی دارد جدا از هوا های همیشگی! امشب قطره وار در درون پر تب و بی تابم تزریق شده ای! امشب دل و زبانم را به یغما برده ای! امشب هوایت را چون اکسیژنی ناب بر چهره چونان منی محتاج میدمی! و من له له زنان به شمارش نفسهایم بی نفس می شوم! امشب دلم جز تو نمی خواهد! تو بگو... هنوز مرا می خواهی؟!!! مرا که دوباره چون تازه به معشوق دلباختگان بی سر و بی هوش غرق در نیاز و تمنا اسیر واژه ام و در حضور امن و شفایت بی سواد را معنا می دهم... دلم برایت سخت درگیر است! بهانه را که می دانی دل مشغولی ِ این روزهایم شده... دلم او را می خواهد... دلم برای شنیدن همهمه ذکر و نیاز دلداده گانش پر می زند! مرا تاب بیاور... دلم هوای آسمان تو را کرده! ::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 آذر1387ساعت 11:1 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
باد مي آيد و باز ذهن من درگير خيالي مغشوش تو را به ياد مي آورد! اي سرگردان هميشگي اراده کدام سو کرده اي؟ امروز فقط نظاره گرت خواهم بود هرچند مدتي ست که سيلي وار مينوازي و مي گذري! خوب مي دانم مسير راه هايت و انتهاي مسير هايت را! عبور کن راه تو را مي خواند نه مانعي و نه مانده در راهي! اشکهايم باشد تا به عادت رسمهاي کهنه مان هواي بازگشت آزرده ات نسازد! و اين چشمهاي رو به زوال بدرقه راهت... عبور کن باد مي آيد... ::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 آذر1387ساعت 0:26 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
شکستی ...
هر قدر که در توانت بود مرا ندیدی دلم و این غرور زخم خورده همیشه پنهان را به تار و پود درهم تنیده این دل و روح قاه قاه خندیدی! سوزاندی... چرا که خود سوخته بودی امابین این سوختن و آن سوزاندن زمین تا به آسمان فاصله است من آماده ام... بگیر از من همه وجودم و این دنیایم را... دنیای امروز من رنگ پریده است! امروز برای من هیچ فرقی میان "هیچ چیز" نیست! میان شباهت صورتی با تفاوت خاکستری امروز برای من فقط امروز است بی معناترین امروزی که در تمام عمرم دیروز خواهد شد و بی معناترین فردایی که دیروز هیچ انتظارش را نداشتم! بسوزان ای در خیال پوچ فاتح! من آماده ام... با بازوان گشاده تا رها شوم در آغوش ناگزیر اتفاق!
::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 آبان1387ساعت 12:6 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
امروز صبح دیگری است دیگر بدان معنا، که دیروز نیست! من همانم با کمی تفاوت خواستم شما هم آن را احساس کنید! من امروز صورتی ام! ::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 10:26 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
وقتي نيگاش ميکني انگاري تازه سقوط کرده! چنان افتاده که ورم تموم صورتشو پوشونده! نمي دونم چرا دست از اين دماغ فيل بر نميداره!!!
سعي کن به روز شي و با ما که نه لا اقل با يخ هاي قطب جنوب پيش بري! باز شو ديگه يخچال!!!
با همون قيافه ورم کرده و يخيت بيشتر مانوسم! بذار به درد خودم بميرم! که توفيق زيارت اجباري تو امروز نصيبم شده!!!
::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آبان1387ساعت 10:18 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
وقتی پای منطق و میکشه وسط... یعنی احساسات بسه دیگه...!!! یعنی لیو می الون!!! به من که میرسه شعورمند میشه! فکر می کنه اون همه احساس که خرجش کردم از سر ِ مایه داری بود! شایدم فقدان شعور! خاک بر سر بی منطق من و با شعور اون!
خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 مهر1387ساعت 7:33 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
روشن بودن تو ونگاه های وقت و بی وقت گمراهت می کند! خاموش باشی برایم گواراست که می دانی منتظرت نیستم...!
پ.ن:کاش می شد خاموشت کنم!!!
::.خودم.:: |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 10:15 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
آهنگ دلتنگی از بنیامین
خیلی دوسش داشتم این اهنگ رو برا همین ازش یه کلیپ تصویری ساختم و ترجمه متن رو هم بهش اضافه کردم (!سعی کردم روون ترجمه کنم(حرفه ای هاش ببخشن http://mahi.goli.googlepages.com/benyamin.pps این فایل با نرم افزار آفیس ۲۰۰۳ قابل پخشه آفیس ۲۰۰۷ ممکنه یه نمه بهم بریزتش بهتره بجای باز کردن فایل اونو ذخیره کنید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مهر1387ساعت 4:36 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
من اینجام
هنوز دلم گرفته صبر میکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 مهر1387ساعت 1:15 AM توسط ::.سیما.:: |
|
|
میخوام برم شاید برگشتم شایدم نه دیگه نمی تونم... حلالم کنید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 3:6 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
تا چند لحظه پیش زنده بود... حتی فکرش را هم نمی کرد که چه سرنوشتی در انتظار اوست. چقدر دردناک و ترسناک! فکرش را نمی کرد کسی که دوستش دارد و به وسعت دیدگانش مورد اطمینان اوست، قصد دارد همانند بره ای او را طعمه گرگان درنده سازد! فکرش را هم نمی کرد که... ای کاش فکرش را می کرد! ای کاش چشمانش کور می شد تا بداند هیچ چیز به یقین شایسته این همه اعتماد نیست. و حالا دیگر چه اهمیتی دارد که او چگونه فکر کند؟! او که خاموشی همیشگی چشمانش تاوان اطمینان بی حد و حصر او به آنهاست! *** *** *** و من برای او که نمی شناسمش، این گونه متأثرم، برای آنها که از جنس سرنوشت اویند! برای آدمیت و انسانیت...برای رنگ پریدگی و فقدانش متأثرم! خدای من، به تو پناه می برم، از خلق تو... به تو که احسن الخالقینی! به راستی همین بود آنکه تو پنداشتی و اراده کردی؟! به تو پناه می برم و در شگفتم از این همه سکوت و این چنین صبر! به تو می اندیشم... به غربتت! و به فرستادگان تو...به آن رنج کشیدگان و مصیبت دیدگان... به رنج و محنت های بی شماری که تحملش دل زمین را می لرزاند و آسمان را تاب و توان نظاره اش نیست... و به این قوم...این قوم به خواب ابدی فرو رفته! به این وارثان آدم و به تعبیر خوابهای باطل و دروغینشان، وارثان زمین! به این وارثان جهل و جنون که در پی سالها و قرنها و هزاره ها، همچنان می زاید و زاده می شود! به اینان...به این گرگ زاده گان! چه جای سکوت است؟ چقدر از آغاز زمین می گذرد؟ این فساد و ظلم را پایانی نیست...که به غایت رو به تزاید است! چه جای این همه صبر است؟ مهربان من،نگاه کن! به اشکهایی که به سکوت حنجره ها زنجیر شده است! و گوش کن! به فریادهایی که در پشت لب محصور مانده است! تو خوب می دانی که جای شکیب نیست... تو خوب می دانی که پنجره از انتظار لبریز است! نه جای خواب و سکوت است... ببین چه دردی است که اینگونه ام آشفته و بی خواب ساخته است. می نویسم...مگر که این بغض فرو خورده اشک شود و این سکوت مهر شده بر لب،فریاد! و این انتظار لبریز از حجم ...ظهور! دل طاقتمان آب شد! «خودم»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 شهریور1387ساعت 2:20 PM توسط ::.سیما.:: |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرا کم،اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز ِ من است عشقی که شعله می کشد، زود خاموش می شود عشقی که دیر بپیماید، گوئی تمام عمر وقت دارد مرا کم ،اما همیشه دوست داشته باش "استفاده از مطالب این وبلاگ مجاز نیست" |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|